|
سيمرغ و سي مرغ
|
||
|
این محفل٬ تجلی خلوص با هم بودنمان است!!اینجا همان كلبه تنهایی من و تست |
همین!!!
خرابِ خوابِ تو مي روم از گريه هاي بلند.
پس عشق کو، عاشقي کو، معشوق کو ... !؟
صدا، صداي تيشه مي آيد از عصر آينه کُشان،
اما نه فرهادي به کوه و نه شيريني به ماوا.
يک عده مشغول شکستن حرمت عشق اند.
حرمت عشق ...
و من همان مرغ كوچك عذرخواهم كه هر روز بهانهاي ميآورد .دوستم داری میدانم !!! به تعداد تمام وعده هایی که عمل نمی کنی ....
دوستم داری مبدانم !!! به اندازه ی تمام لحظه هایی که به یادم نیستی ، به اندازه ی
تمام دقایقی که از یادت رفته ام ...
من اما ... دوستت ندارم !!! به تعداد تمام ثانیه هایی که انتظارت را می کشم...
دوستت ندارم اما ... چقدر تلخ و بی تاب دیدنت می شوم...
دوستت ندارم ! آنقدرها که تمام وعده هایت را در عین ناباوری ، باور می کنم ...
سلام مرا به تمام کارهایی که احاطه ات کرده اند برسان!!!
به تمام گرفتاری هایت!!!
به همه ی آنچه که دیگر میانمان نیست...
به تمام آنها که آنقدر اشباعت کرده اند که مرا از یاد برده ای....
با لبخندی بر لب و اندیشه هایی در دست....
روبرویت نشستم ... مثل گذشته های دورمان... مثل حالا ... مثل آینده هایی که
میدانم نخواهند بود....
نمیدانم چرا ؟ اما انگار باور کرده بودم که این دیدار ، شاید آخرین دیدارمان باشد...
من نگاهت میکردم و تو لبخند می شدی .... من .....
بگذریم ....
شاید هرگز نگویم که از این دیدار خرسندم!!!
اما این روایت را برایت می نویسم تا اگر روزگاری ، گورستان به زندگیم تابید ، ناگفته ها را
بخوانی و بدانی که با پنج روایت ، با مشتی کابوس همسفر شدم ..
حالا همه ی هجا ها را می شنوم : ابدیت غم !!!
می بینی ؟ ! سخت است ... آنقدرها که میان پرنده و پرواز ، فراموشی بال و پر باشد !
این دگر گونی غمناک است ... چرا که هر چه با هم تر ، تنها تر !!!
یادت باشد ... یادت باشد قرار بود ببینمت ... در ابدیت !!! آنجا که حتی ، خطهای غیر موازی
هم به هم نمی رسند...
آنجا که هیچ گناهی به نگاهی ، گره خورده نیست...
پس ، به قول گذشته های تو :
قرارمان پشت کوههای قاف ....
کنار آشیانه ی سیمرغ !!!
آنجا که جز بال و پر سوخته ، نشانی ندارد..........
اگر نیامدم به جایم بمان... بخوان ... ناگفته ها را تو بدان!!!
از حسرت نگفتن این رازها دلم می لرزد... پرده برداشتن از رازی که آزارم میدهد به جنونم
می کشاند... " کاش از من ، ترانه ای ، شعری ، باقی بماند تا همچنان که تو آنها را
می خوانی در آنها بمانی : جاودانه و همیشه !!! "
امشب آسمان از ستاره لبریز است و من از ترانه...
صدایت را می شنوم که در گوش دلم زمزمه می کنی :
" دستت را به من بده ... رازت را به من بگو !!! " پیش از آنکه دیر شود ، پیش از آنکه
زمان ، زمانه ی با هم بودنمان را در خود ببلعد... تا اکنون هایمان زود است حرفی بزن!!!
و من زمزمه می کنم ، زیر لب ... آرام و آهسته :
برای زود بودن ، مدتهاست که دیر شده است... حالا به قول گذشته های تو :
روزی اگر نبودم ، تنها آرزوی ساده ام این است :
زیر لب بگویی :
یادش بخیر....
دست و پای نیازم را می شکنم ... سر آرزوهایم را زیر آب می کنم ... عاشقانه هایم
کبود می شوند.... می میرند....
عشق از من دیه می گیرد ، تو اما ، بیمه ی شخص ثالث می شوی...
حالا میدانم ... میدانم که خواهند گذشت سالهای بلند من ، بی تو !!!
چه تلخ فریب خود را خوردیم ما که از همان ابتدا در انتها به گل نشسته بودیم ...
و حال این منم :
کلاغ پیر و عقیم قصه ها .... در کنج لانه ای که هرگز به آن نرسیدم :
خیال می بافم ... گمان می پرورم ... رویا می بینم ...
درگیرم ... در گیر شعارهای دروغین این دیار که :
هر زخم دلی از ناشکری ست ، که هر خواستنی زیاده خواهی ، هر لذتی گناه ،
و هر دوست داشتن ، هوس !!!
این دیار تحفه ای نیست که دلشادم کند..
پیشکش !!!
آخرین باری که شنیدمت گفتی که درگیری... هم با خودت و هم با دیگران...
آه... یادم رفت...اما....
فرقی نمی کند که اول نامه سلام باشد یا خداحافظ. وقتی هیچکدام برایت مهم نیست...
می خواستم بی خبر نباشی:
بعضی ها عجیب سرزنشم می کنند که هر چه تو سنگ می زنی من بیشتر می مانم...
از آخرین باری که شنیدمت می گفتم :
وقتی که میدانی دلی تا انتها در گرگ و میش وسوسه ی داشتنت ، مثل بادبادکی گره خورده
به درخت گیر ، کرده است ، تو چرا درگیری ؟!
دخالت نیست !!! جسارت است !!! اما شاید هم این بهانه های چکه چکه ، محض خاطر این
است که من لیاقتت را ندارم !!!
بگذریم....
دارم چیزهایی را برای خودم تکرار می کنم که تا بحال نشنیده ام !
دیگر ... دیگر هیچ ملالی نیست جز : نداشتنت ، نخواستنت ، باختنت ، رفتنت ، نماندنت ،
با او و هزاران اوی دیگر ، بودنت ، بدون مکث پاسخ تلخ دادنت ....
و عشقی نیست جز عشق به رویای خیس مسیح بودنت... و خیال همیشه روشنت...
اون دیگه دوستت نداره
سهم اون ، یه عشق تازه
سهم تو ، طناب داره ...
نشسته ام روبروی روزهای مبادا... روزهای مبادای بی تو !
روزگار گذران های بی انتها...
همان مباداهایی که انگار قصد ندارند Happy End
شوند هرگز !
باز هم دکمه ی Repeat را می زنند ثانیه ها :
دلم برایت تنگ شده شدید !!!
یکی نیست به تو یاد آوری کند که مرا چه به تحمل دوری تو ؟
مرا چه به تحمل این همه فاصله ؟
! Just answer me please
امروز 7 قرن از آخرین دیدارمان می گذرد....7 قرن....
دارم به تو فکر می کنم ... خودآگاه !!!
ناخودآگاهم دیگر اشباع شده از تو !
....Error 691
چرا این همه بی قراری من ، تو را از کوه صبر پایین نمی کشد ؟!
...No answer
همیشه دلم میخواهد در رابطه با تو مغرور باشم ...
این کار لذت بخش ترین قسمت رابطه ی مشترکمان است...
منظورم همان رابطه ی مشترک چند صدم ثانیه ایست که هر 7 قرن یکبار اتفاق می افتد...
بگذریم از این همه ندیدن !!!
دارم به تو فکر می کنم....
...Five minutes later
آخر تو از کجا میدانی که دلم برایت تنگ شده ؟!
صدایت را می شنوم...
Today is my day
همین چند صدم ثانیه شنیدن صدای تو مرا بس است برای تحمل قرنهای پیش رو....
? What do you think
!!! I love you so much
خوشا به حال کلاغهای قیل و قال پرست...
روزگارم تلخ است....
همه ی عادت من تنهایی ست...
همه ی شهرت من ، قصه ی بی فردایی ست...
زنده ام......
زنده با یک نفس و یک هوس و یک رویا :
با تو بودن ،
با تو ماندن ،
با تو رفتن تا ته خواب عمیق دنیا....
دارم دور خودم ، دور میزنم....
توی یه دایره ی فرضی ، دنبال زاویه میگردم...
توی تاریکی مطلق ، دنبال سایه ی تو میگردم...
حالم خوب نیست... اصلا خوب نیست...
نبض سرخ نفست ، حالا واسه کی میزنه ؟!
آن روزها بی تاب بودم... بی تاب تلاقی چشمها...
و تو چقدر شبیه شگفتی های من بودی وقتی که معمایی را کشف میکردم ... هنوز لذت این
کشف زیر پوست دانسته هایم جاریست....
و حال بعد از آن همه سوز ، بعد از آن همه شب و روز ، من و دل روبروی هم نشسته ایم و
من از خود می پرسم :
چرا وسوسه شدم ؟! به کدامین دانه به دام شدم ؟! چرا از اوج آسمان و کهکشان ، به
زمین زمینیان آمده ام ؟! چرا دل دادم ؟! چرا دل از جای بر کندم ؟!
باور می کنی ؟ خسته ام ! خسته از تحلیل های پوچ ! از چراهای بی جواب ... از دلایل
مکرر و بی حساب!!! از بازی نیک و بد روزهای تنهایی ... شبهای تیره ی بی فردایی...
خسته ام ... خسته از اینکه هر روز در اندیشه ی مهار و سرکوب شیطان درونم باشم...
از اینکه در جشن شیطان ستیزی ام ، آنقدر سرگرم پایکوبی شوم که شیطان هم در
قهقهه ی نادانی ام به اوج زذالتش مفتخر گردد!!!
بیزارم ... بیزارم از این همه علامت سئوال ... از این همه خط فاصله که بین رگهایم و افکارم ،
نشانه می گذارد... از اینکه باید هر روز دلم را ، دل کوچکم را ، پای میز محاکمه ی عقل ،
بنشانم و این میوه های ممنوعه را به خورد منطقش دهم ...
می بینی ؟ سرکش شده ام ... رمیده ام ... از تو ، از خویش ، از حوادث آبستن پیشاپیش!!!

امن يجيب المضطر اذا
دعاه و يکشف السوء...
کیست آنکه وقتی مضطری او را میخواند اجابتش میکند؟
میگفت: همهی عالم مضطرند، ولی درک و شعور اضطرار خود را
ندارند. آن مضطری اجابت میشود که اضطرار خود را درک کند!
رمضان مبارکی است حتی اگر رمضانیه ننوشته باشم!
این همه غم و شادی که یک جا ریختهاند توی دلم هم مانع نمیشود
مرا از طمع خام...
زان می عشق کزو پخته شود هر خامی
گر چه ماه رمضان است بیاور جامی
تا حال ما به احسن الحال دگرگون شود به می نیاز مبرم
است...
پس «ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش» که «من ترک شاهد و
ساغر نمیکنم، صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم»
میدانم که به یادم هستید، با دعاهاي دم افطار و وقت
سحرهایتان کلی اشک میریزم.
حتما میبخشی اگر جواب نمیدهم این روزها... به یادت هستم، تو
هم دعایم کن،
خواستهام زیاد است... میخواهم دیوانهای باشم که دیگر چیزی
ندارد، جز یک قلب!و یک عالمه پائیز که در راه است... با یک عالم تردید و امید و
شادی و اندوه و دلتنگیهای گاه به گاه و این همه زندگی که ناگهان رد میشود از کوچهمان...
مینشینم در نور ملایم و مطبوع صبحگاه آخر تابستان... با همه
اشتیاقم برای پاییز
چه قدر میترسم از این که شهریور به آخر برسد. چه قدر میترسم
از گذشتن این روزها...
با خودم فکر میکنم که چقدر هراس... چقدر هراس... همهاش باید
حواست به حبابها باشد... حباب داشتنها... حباب نداشتنها... حباب دوست داشتن...
حباب دلتنگی... فکر میکنم چقدر دستت پر است از این حبابها...
از این لبخندها و کلمهها... حبابهایی که رنگ ِ تو را به خود
بگیرند... که نبودنت، دلتنگ کند آدمها را...
دلتنگ لحظههایی که میسازی... لحظههایی که هستی...
دلم آرام نمیگیرد، کاش یقین داشتم که آسمان آنجا هم همین رنگ
است. اما همین رنگ نیست...
این را هزاران بار میدانم و احساس میکنم، که این روزها...
آسمان هیچ کجا یک رنگ نیست...
اولویت اول زندگی آدم میشود...
پس.... نگو عاشقمی
وقتی به فکر همه هستی ، جز من!!!
دیگر نام عشق را که میشنوم ...
دلم آشوب میشود!!!
(میلاد تهرانی)
گاهي
اوقات خداوند به بندگانش هدايايي ميبخشد، منحصر بهفرد. شايد اين هدايا را نصيب همگان
کردهباشد اما مهم است که بداني و بفهمي و قدرشناس آن باشي و نگاه خداوندت را ببيني که
بهرويت ميخندد و ميگويد برو..
بنده خاص من.. برو و با اين هديهات زندگي کن.
يکي
از اين هدايا، دوست خوب است.
در اين چندماه اخير انگار
آدمهايي از آسمان برايم ميرسند. آدم هايي با ويژگيهاي منحصر بهفرد که در تمام
طول زندگيام نه ديده بودم و نه شنيده بودم. اما واقعا دلم ميخواست دچار يکي از اينها شوم. آدمهايي با نگاه متفاوت بهدنيا. که خرج
کردن انسانيت و محبت برايشان ساده باشد. آدمهايي که در دوستداشتن خست نورزند. کساني
که بيآنکه صدايشان کني، حضور يابند. پارهاي از هستيات شوند بس که باهشان حس نزديکبودن داري. خودت باشند و خودشان باشي. آدمهايي
که نه دير ميرسند و نه زود ترکت ميکنند. هستند براي تو. محبت ميکنند براي تو. عشق
ميورزند براي تو. نصيحت ميکنند براي تو. آموزش ميدهند براي تو. و در تمام اين ها نفع شخصي سهمي ندارد مگر لذتي که از اين بخششها
نصيبشان ميشود.
اين
دوستان ميتوانند تمام زندگي باشند.
انسان خوشبختي هستم. داشتن
دوست خوب بزرگترين نعمت است. همرديف سلامتي جسم. و از اين بابت بهخدا ميگويم: پروردگارا ترا سپاس ميگويم .. که دستم را گرفتي.. آن زمان که صدايت زدم، پاسخ دادي
و آن وقت که ازت سوال کردم خنديدي و جواب دادي: بله .. برو، بهاميد من.
و
من خوشبختم که شک نکردم.
پر می کشند باقی می ماند و قلمی که هیچگاه ، آخرین حرفهایم را
به تو نخواهد گفت....
تو هر شب دعا می کنی تا فراموش کنی...
ببین ! من در سیطره ی این دور باطل افتاده ام....
بهنام اومد کنارم و گفت :
این خیلی بده که آدم به گدایی گذشته هاش بیفته!
ببین ! آدم میتونه هم دایره باشه هم یه خط راست! ا
نتخاب با خودته : تا ابد دور خودتو گذشته هات بچرخی یا تا بی نهایت ادامه بدی ...
ته دلم یه چیزی لرزید :
من کی هستم ؟!
با یک مداد ساده دلم را سیاه کن!!!
می دانم... اشتباه بزرگی ست عاشقی
با این همه به خاطر من اشتباه کن!!!
|
|