تبليغاتX
سيمرغ و سي مرغ
 
سيمرغ و سي مرغ
 
 
این محفل٬ تجلی خلوص با هم بودنمان است!!اینجا همان كلبه تنهایی من و تست
 
عشق ، سوء تفاهمی ست که همیشه رفع میشود....

همین!!!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 19:11  توسط سارا .......  | 

خرابِ خوابِ تو مي روم از گريه هاي بلند.

 پس عشق کو، عاشقي کو، معشوق کو ... !؟

صدا، صداي تيشه مي آيد از عصر آينه کُشان،

 اما نه فرهادي به کوه و نه شيريني به ماوا.

يک عده مشغول شکستن حرمت عشق اند.

حرمت عشق ...

و من‌ همان‌ مرغ كوچك‌ عذرخواهم‌ كه‌ هر روز بهانه‌اي‌ مي‌آورد .
بهانه‌هاي‌ كوچك‌ بي‌مقدار.
دلم نازك‌ است‌ و بال‌هايم‌ نحيف.
من‌ از راه‌ سخت‌ و سنگ‌ و سنگلاخ‌ مي‌ترسم. من‌ از گم‌ شدن، من‌ ازتشنگي، واهمه‌ دارم.
گفتي‌ قرار است‌ بال‌هايمان‌ را توي‌ حوض‌ داغ‌ خورشيد بشوييم؟
گفتي‌ كه‌ اين‌ تازه‌ اول‌ قصه‌ است؟
گفتي‌ كه‌ انتها‌ محو است‌ و عدم...؟
آي‌ هدهد! آي‌ هدهد! بايست؛ نه، من‌ طاقتش‌ را ندارم...
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 15:5  توسط سارا .......  | 
دوستم داری میدانم !!! به تعداد تمام ثانیه هایی که سراغم را نمی گیری...

دوستم داری میدانم !!! به تعداد تمام وعده هایی که عمل نمی کنی ....

دوستم داری مبدانم !!! به اندازه ی تمام لحظه هایی که به یادم نیستی ، به اندازه ی

تمام دقایقی که از یادت رفته ام ...

من اما ... دوستت ندارم !!! به تعداد تمام ثانیه هایی که انتظارت را می کشم...

دوستت ندارم اما ... چقدر تلخ و بی تاب دیدنت می شوم...

دوستت ندارم ! آنقدرها که تمام وعده هایت را در عین ناباوری ، باور می کنم ...

سلام مرا به تمام کارهایی که احاطه ات کرده اند برسان!!!

به تمام گرفتاری هایت!!!

به همه ی آنچه که دیگر میانمان نیست...

به تمام آنها که آنقدر اشباعت کرده اند که مرا از یاد برده ای....

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 22:34  توسط سارا .......  | 
بعد از هفت قرن سرگردانی در کوچه های سودایی و پر ملال دیدمت ...

با لبخندی بر لب و اندیشه هایی در دست....

روبرویت نشستم ... مثل گذشته های دورمان... مثل حالا ... مثل آینده هایی که

میدانم نخواهند بود....

نمیدانم چرا ؟ اما انگار باور کرده بودم که این دیدار ، شاید آخرین دیدارمان باشد...

من نگاهت میکردم و تو لبخند می شدی ....  من .....

بگذریم ....

شاید هرگز نگویم که از این دیدار خرسندم!!!

اما  این روایت را برایت می نویسم تا اگر روزگاری  ، گورستان به زندگیم تابید ، ناگفته ها را 

بخوانی و بدانی که با پنج روایت ، با مشتی کابوس همسفر شدم ..

حالا همه ی هجا ها را می شنوم  :  ابدیت غم !!!

می بینی ؟ ! سخت است ... آنقدرها که میان  پرنده و پرواز  ، فراموشی بال و پر باشد !

این دگر گونی غمناک است ... چرا که هر چه با هم تر ، تنها تر !!!

یادت باشد ... یادت باشد  قرار بود ببینمت ... در ابدیت !!! آنجا که حتی ، خطهای غیر موازی

هم به هم نمی رسند...

آنجا که هیچ گناهی به نگاهی  ، گره خورده نیست...

پس ، به قول گذشته های تو :

                           قرارمان پشت کوههای قاف ....

                                           کنار آشیانه ی سیمرغ !!!

              آنجا که جز بال و پر سوخته ، نشانی ندارد.......... 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 14:45  توسط سارا .......  | 
اگر نبودم به جایم بنویس... نفس بکش ... عاشق باش...

اگر نیامدم به جایم بمان... بخوان ... ناگفته ها را تو بدان!!!

از حسرت نگفتن این رازها دلم می لرزد... پرده برداشتن از رازی که آزارم میدهد به جنونم

می کشاند... " کاش از من ، ترانه ای  ، شعری ، باقی بماند  تا همچنان که تو آنها را

می خوانی در آنها بمانی : جاودانه و همیشه !!! "

امشب آسمان از ستاره لبریز است و من از ترانه...

صدایت را می شنوم که در گوش دلم زمزمه می کنی :

" دستت را به من بده ... رازت را به من بگو !!! "  پیش از آنکه دیر شود ، پیش از آنکه

زمان ، زمانه ی با هم بودنمان را در خود ببلعد... تا اکنون هایمان زود است حرفی بزن!!!

و من زمزمه می کنم ، زیر لب ... آرام و آهسته :

برای زود بودن ، مدتهاست که دیر شده است... حالا به قول گذشته های تو :

روزی اگر نبودم ، تنها آرزوی ساده ام این است :

زیر لب بگویی :

                           یادش بخیر....

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 22:23  توسط سارا .......  | 
عشق مرا ذوب می کند ... خم می شوم ... می شکنم ...  تاب نمی آورم...

دست و پای نیازم را می شکنم ... سر آرزوهایم را زیر آب می کنم ... عاشقانه هایم

کبود می شوند.... می میرند....

عشق از من دیه می گیرد ، تو  اما  ، بیمه ی شخص ثالث می شوی...

حالا میدانم ... میدانم  که خواهند گذشت سالهای بلند من ، بی تو !!!

چه تلخ فریب خود را خوردیم  ما که از همان ابتدا در انتها به گل نشسته بودیم ...

و حال این منم :

کلاغ پیر و عقیم قصه ها .... در کنج لانه ای که  هرگز به آن نرسیدم :

خیال می بافم ... گمان می پرورم ... رویا می بینم ...

درگیرم ... در گیر شعارهای دروغین این دیار  که :

هر زخم دلی از ناشکری ست ، که هر خواستنی زیاده خواهی ، هر لذتی گناه ،

و هر دوست داشتن ، هوس !!!

این دیار تحفه ای نیست که دلشادم کند..

                                            پیشکش !!!

 

 |+| نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 23:37  توسط سارا .......  | 
لطفا هالوژن اتاقت را شاعرانه کن ! دارم برایت نامه می نویسم :

آخرین باری که شنیدمت گفتی که درگیری... هم با خودت و هم با دیگران...

آه... یادم رفت...اما....

فرقی نمی کند که اول نامه سلام باشد یا خداحافظ.  وقتی هیچکدام برایت مهم نیست...

می خواستم بی خبر نباشی:

بعضی ها عجیب سرزنشم می کنند که هر چه تو سنگ می زنی من بیشتر می مانم...

از آخرین باری که شنیدمت می گفتم :

وقتی که میدانی دلی تا انتها در گرگ و میش وسوسه ی داشتنت ، مثل بادبادکی گره خورده

به درخت  گیر ، کرده است ، تو چرا درگیری ؟!

دخالت نیست !!! جسارت است !!!   اما شاید هم این بهانه های چکه چکه ، محض خاطر این

است که من لیاقتت را ندارم !!!

بگذریم....

دارم چیزهایی را برای خودم تکرار می کنم که تا بحال نشنیده ام !

دیگر ... دیگر هیچ ملالی نیست جز : نداشتنت  ، نخواستنت ، باختنت ، رفتنت ، نماندنت ،

با او  و هزاران اوی دیگر ، بودنت  ، بدون مکث پاسخ تلخ دادنت ....

و عشقی نیست جز عشق به رویای خیس مسیح بودنت... و خیال همیشه روشنت...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 22:18  توسط سارا .......  | 
تسلیت ! قلب صبورم ...

اون دیگه دوستت نداره

سهم اون ، یه عشق تازه

سهم تو ، طناب داره ...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 15:3  توسط سارا .......  | 
   Hi , my sweet heart

نشسته ام روبروی روزهای مبادا... روزهای مبادای بی تو !

روزگار گذران های بی انتها...

همان مباداهایی که انگار قصد ندارند   Happy End

شوند هرگز !

باز هم دکمه  ی   Repeat  را می زنند ثانیه ها :

دلم برایت تنگ شده شدید !!!

یکی نیست به تو یاد آوری کند که مرا چه به تحمل دوری تو ؟

مرا چه به تحمل این همه فاصله ؟

                        ! Just answer me please

امروز    7   قرن از آخرین دیدارمان می گذرد....7 قرن....

دارم به تو فکر می کنم ... خودآگاه !!!

ناخودآگاهم دیگر اشباع شده از تو !

                                         ....Error 691

چرا این همه بی قراری من ، تو را از کوه صبر پایین نمی کشد ؟!

                                              ...No answer

            همیشه دلم  میخواهد در رابطه  با تو مغرور باشم ...

این کار لذت بخش ترین قسمت رابطه ی مشترکمان است...

منظورم همان رابطه ی مشترک چند صدم ثانیه ایست که هر 7 قرن یکبار اتفاق می افتد...

بگذریم از این همه ندیدن !!!

دارم به تو فکر می کنم....

                                        ...Five minutes later

آخر تو از کجا میدانی که دلم برایت تنگ شده ؟!

صدایت را می شنوم...

                                                                Today is my day

همین چند صدم ثانیه شنیدن صدای تو مرا بس است برای تحمل قرنهای پیش رو....

                             ? What do you think

                                 !!! I love you so much

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 13:44  توسط سارا .......  | 
کنارت نبودم...اما با تو بودم...
- برو جلو دارمت...
-داريم؟...چه طور مي توني داشته باشيم وقتي صدا در گلوي من مي شکنه...ضجه مي شه...به خاطر تو....نه...به خاطر من...نه...به خاطر ما..آره...به خاطر ما ...
مايي که براي ما بودن زود است اما کمي هم دير!!!!!
شايد اين بار را فقط تو بفهمي که چه نوشته ام...شايد اين بار را من هم ندانم...راستي هم که چه دست تنهايم....خوب گفتي...همه درد اينجا بود...
من دست تنهايم و اگر هم نبودم؛باز هم تنها بودم!...اين روز ها...و امروز...با بغض کنارت حاضر شدم...خواستم از دل تنگ بگويم...از رنجي که صداي ترانه ات دامنش مي زد....تو سر خوش بودي و من ناسپاسانه قصد کرده بودم که...
-اين انقباض تمام نشد؟
-چرا ديگه خوشحال مي شويم!
..هيچ...............
ياد ....... به خير که در هر نقطه از نقطه چينهايم دنبال مفهومي مي گشت.......
امروز آمده ام که بمانم....که بمانم....و بنويسم....
 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 21:57  توسط سارا .......  | 
در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغهای قیل و قال پرست...

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 20:48  توسط سارا .......  | 
اهل اهوازم...

روزگارم تلخ است....

همه ی عادت من تنهایی ست...

همه ی شهرت من ، قصه ی بی فردایی ست...

زنده ام......

زنده  با یک نفس و یک هوس و یک رویا :

با تو بودن  ،

با تو ماندن ،

با تو رفتن تا ته خواب عمیق دنیا....

 |+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 13:15  توسط سارا .......  | 
چه روزای تلخ و تردید آوری....

دارم دور خودم ، دور میزنم....

توی یه دایره ی فرضی ، دنبال زاویه میگردم...

توی تاریکی مطلق ، دنبال سایه ی تو میگردم...

حالم خوب نیست... اصلا خوب نیست...

نبض سرخ نفست ، حالا  واسه  کی میزنه ؟!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 16:42  توسط سارا .......  | 
گمان می بردم چه خام و چه کودکانه ، که با هیچ طوفانی اگر خم شوی ، نمی شکنی...

آن روزها بی تاب بودم... بی تاب تلاقی چشمها...

و تو چقدر شبیه شگفتی های من بودی وقتی که معمایی را کشف میکردم ... هنوز لذت این

کشف زیر پوست دانسته هایم جاریست....

و حال بعد از آن همه سوز ، بعد از آن همه شب و روز ، من و دل روبروی هم نشسته ایم و

من از خود می پرسم :

چرا وسوسه شدم ؟! به کدامین دانه به دام شدم ؟! چرا از اوج آسمان و کهکشان ، به

زمین زمینیان آمده ام ؟! چرا دل دادم ؟! چرا دل از جای بر کندم ؟!

باور می کنی ؟ خسته ام !  خسته از تحلیل های پوچ ! از چراهای بی جواب ... از دلایل

مکرر و بی حساب!!!  از بازی نیک و بد روزهای تنهایی ... شبهای تیره ی بی فردایی...

خسته ام ... خسته  از اینکه هر روز در اندیشه ی مهار و سرکوب شیطان درونم باشم...

از اینکه در جشن شیطان ستیزی ام ، آنقدر سرگرم پایکوبی شوم که شیطان هم در

قهقهه ی نادانی ام به اوج زذالتش مفتخر گردد!!!

بیزارم ... بیزارم از این همه علامت سئوال ... از این همه خط فاصله که بین رگهایم و افکارم ،

نشانه می گذارد... از اینکه باید هر روز دلم را ، دل کوچکم را ، پای میز محاکمه ی عقل ،

بنشانم و این میوه های ممنوعه را به خورد منطقش دهم ...

می بینی ؟ سرکش شده ام ... رمیده ام ... از تو ،  از خویش ، از حوادث آبستن پیشاپیش!!!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 12:58  توسط سارا .......  | 
باتو ميگويم :
تا ز ميخانه و مي نام و نشان خواهد بود
سر ما خاك ره پير مغان خواهد بود



همه قدرشناس ها و همه ی قدرنشناس ها و با معرفت ها و بی معرفت ها و همه و همه و همه ، فراموش نکنیم و نکنیم و نکنیم ، پدرها ومادرهایمان را ، دوستان مان را ، گذشتگان مان را ، اساتیدمان را و هر کس و هرکس و هرکس که حقی بر گردن ما دارد  در شب هایی که متعلق است نه به او و او و او که متعلق است به خود او و فقط بخواهیم از خود او...، که یا من لا اله الا هو ...ا
او
التماس دعای شدید...

بهشت با علي نصيبت باد

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 1:5  توسط سارا .......  | 
باتو ميگويم :
لذتی شدیدتر از این که کسی حرف داشته باشد و کسی را هم داشته باشد که بفهمد نیست... درست مثل لذت کسی که بفهمد و کسی را هم داشته باشد که حرف بزند... چقدر آدم‌ها بی‌خبرند از این نیازها و لذت‌ها!
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 1:24  توسط سارا .......  | 

امن يجيب المضطر اذا دعاه و يکشف السوء...

کیست آن‌که وقتی مضطری او را می‌خواند اجابتش می‌کند؟

می‌گفت: همه‌ی عالم مضطرند، ولی درک و شعور اضطرار خود را ندارند. آن مضطری اجابت می‌شود که اضطرار خود را درک کند!

رمضان مبارکی است حتی اگر رمضانیه ننوشته باشم!

این همه غم و شادی که یک جا ریخته‌اند توی دلم هم مانع نمی‌شود مرا از طمع خام...

زان می عشق کزو پخته شود هر خامی

گر چه ماه رمضان است بیاور جامی

 تا حال ما به احسن الحال دگرگون شود به می نیاز مبرم است...

پس «ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش» که «من ترک شاهد و ساغر نمی‌کنم، صد بار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم»

می‌دانم که به یادم هستید، با دعاهاي دم افطار و وقت سحرهایتان کلی اشک می‌ریزم.

حتما می‌بخشی اگر جواب نمی‌دهم این روزها... به یادت هستم، تو هم دعایم کن،

خواسته‌ام زیاد است... می‌خواهم دیوانه‌ای باشم که دیگر چیزی ندارد، جز یک قلب!و یک عالمه پائیز که در راه است... با یک عالم تردید و امید و شادی و اندوه و دلتنگی‌های گاه به گاه و این همه زندگی که ناگهان رد می‌شود از کوچه‌مان...

می‌نشینم در نور ملایم و مطبوع صبحگاه آخر تابستان... با همه اشتیاقم برای پاییز

چه قدر می‌ترسم از این که شهریور به آخر برسد. چه قدر می‌ترسم از گذشتن این روزها...

با خودم فکر می‌کنم که چقدر هراس... چقدر هراس... همه‌اش باید حواست به حباب‌ها باشد... حباب داشتن‌ها... حباب نداشتن‌ها... حباب‌ دوست داشتن... حباب دلتنگی...  فکر می‌کنم چقدر دستت پر است از این حباب‌ها...

از این لبخندها و کلمه‌ها... حباب‌هایی که رنگ ِ تو را به خود بگیرند... که نبودنت، دلتنگ کند آدم‌ها را...

دلتنگ لحظه‌هایی که می‌سازی... لحظه‌هایی که هستی...

دلم آرام نمی‌گیرد، کاش یقین داشتم که آسمان آنجا هم همین رنگ است. اما همین رنگ نیست...

این را هزاران بار می‌دانم و احساس می‌کنم، که این روزها... آسمان هیچ کجا یک رنگ نیست...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 22:40  توسط سارا .......  | 
عشق اگر وجود داشته باشد

اولویت اول زندگی آدم میشود...

پس.... نگو عاشقمی

وقتی به فکر همه  هستی ، جز من!!!

                                        

                                                 دیگر نام عشق را که میشنوم ...

                                     دلم آشوب میشود!!!

                                                                                       (میلاد تهرانی)

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 22:27  توسط سارا .......  | 
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد
من بیگمان
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم
و تو نیز
هرگز ندیدن من را
آنگاه نمیدانم
براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟
 |+| نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 15:31  توسط سارا .......  | 

گاهي اوقات خداوند به بندگانش هدايايي مي‌بخشد، منحصر به‌فرد. شايد اين هدايا را نصيب همگان کرده‌باشد اما مهم است که بداني و بفهمي و قدرشناس آن باشي و نگاه خداوندت را ببيني که به‌رويت مي‌خندد و مي‌گويد برو.. بنده خاص من.. برو و با اين هديه‌ات زندگي کن.

يکي از اين هدايا، دوست خوب است.

در اين چندماه اخير انگار آدم‌هايي از آسمان برايم مي‌رسند. آدم هايي با ويژگي‌هاي منحصر به‌فرد که در تمام طول زندگي‌ام نه ديده بودم و نه شنيده بودم. اما واقعا دلم مي‌خواست دچار يکي از اين‌ها شوم. آدم‌هايي با نگاه متفاوت به‌دنيا. که خرج کردن انسانيت و محبت برايشان ساده باشد. آدم‌هايي که در دوست‌داشتن خست نورزند. کساني که بي‌آنکه صدايشان کني، حضور يابند. پاره‌اي از هستي‌ات شوند بس که باهشان حس نزديک‌بودن داري. خودت باشند و خودشان باشي. آدم‌هايي که نه دير مي‌رسند و نه زود ترکت مي‌کنند. هستند براي تو. محبت مي‌کنند براي تو. عشق مي‌ورزند براي تو. نصيحت مي‌کنند براي تو. آموزش مي‌دهند براي تو. و در تمام اين ها نفع شخصي سهمي ندارد مگر لذتي که از اين بخشش‌ها نصيب‌شان مي‌شود.

اين دوستان مي‌توانند تمام زندگي باشند.

 انسان خوشبختي هستم. داشتن دوست خوب بزرگ‌ترين نعمت است. هم‌رديف سلامتي جسم. و از اين بابت به‌خدا مي‌گويم: پروردگارا ترا سپاس ميگويم .. که دستم را گرفتي.. آن زمان که صدايت زدم، پاسخ دادي و آن وقت که ازت سوال کردم خنديدي و جواب دادي: بله .. برو، به‌اميد من.

و من خوشبختم که شک نکردم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 18:25  توسط سارا .......  | 
شاید باور نکنی اما  از من فقط همین کلمات که با شوق به سوی تو

پر می کشند باقی می ماند و قلمی که هیچگاه ، آخرین حرفهایم را

به تو نخواهد گفت....

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 22:27  توسط سارا .......  | 
گفتی نباید می رفتی ، گفتم نرفتم ماندم گفتی با قهر رفتی ، گفتم دیروز نرسیده بودم که امروز رفته باشم ، من از آغاز از نخستین دیدار کنار تو مانده ام گفتی هوایم را از صدایت پر کردی و یک روز بی خبر صدا را بریدی و رفتی ، گفتم دور یا نزدیک چه فرقی میکند اگر صدا را میشنوی؟ گفتی نزدیک تر باید می آمدی ، گفتم فاصله در نگاه ماست اگر مرا میخواهی با من حرکت کن ، نایست با من بیا گفتی کجا؟ گفتم به نزدیک ترین جای این گره به عمیق ترین جای این صدا که ما را به جانب یکدیگر پرت میکند ، صدایی مشترک که دریا شدن را به ما می آموزد گفتی میدانم بازگشت صدای خود را از من میخواهی ، من شاید انعکاس صدای تو نبودم؟ ، گفتم بودی ، هستی و خواهی بود من از تو گلایه ندارم!! گفتی من سایه توام نه گلایه! ، گفتم باش در من باش نه بیرون از من گفتی هستم ، هستم...اما تو برای اینکه بگویی هستی نباید میرفتی! ، گفتم چگونه بگویم؟ جابجایی من حرکت من است نه هجرت و جدا شدن ، من حرکت میکنم که از تو بنویسم که تو را از تمام زاویه های تمام منظره هایت دیده باشم
 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 22:58  توسط سارا .......  | 
فلک کور است دلم رنجور و بیمار است قدم لرزان به سوی کوچه می آیم دو دستم را به هم با حرص می سایم خدایا ترس من از چیست ؟ عروس جشن امشب کیست ؟ ولی ناگه صدای نعره ام در ساز میمیرد و داماد شاد و سرخوش از نگارم بوسه میگیرد صدای شیخ می آید : عروس خانم وکیلم من ؟ جوابم ده وکیلم من ؟ صدای آشنایی بله می گوید ... و مردم یکصدا با هم مبارکباد میگویند خداوندا صدا از اوست ... صدای آشنا از اوست ... فلک کور است شما هرگز نمی دانید , عروسی را به سوی حجله می رانید که تا دیروز نگارم بود چه می دانید همین امروز کنارم بود من امشب از همه بیزار بیزارم , من امشب از خودم , از تو , از این دنیا که هیچش اعتباری نیست بیزارم رفیقان باده باز آرید مرا تنهای تنها به حال خویش بگذارید نمیدانم چرا جغدان به روی بام من امشب نمی خوانند دگر شومی تر از امشب چه می خواهند ؟ نمیدانم چرا این آسمان امشب نمی بارد نمیدانم نمیدانم نمیدانم
 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 22:56  توسط سارا .......  | 
من هر روز در تلاشم تا خاطرم بماند و

 تو هر شب دعا می کنی تا فراموش کنی...

ببین ! من در سیطره ی این دور باطل افتاده ام.... 

 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 1:9  توسط سارا .......  | 
آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند.
همه چیزها را ساخته و آماده از فروشگاهها میخرند.
ولی چون کسی نیست که دوست بفروشد،
آدمها پاک مانده اند بی دوست.
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 0:24  توسط سارا .......  | 
می توان با تو
زیر باران عشق
از طلوع مهر گفت
وز غروب جدایی ها
می توان با تو
در میان زورق دوستی
تا بیکرانها رفت
تا به آنجایی رسید که مرا سالهاست
آرزویی محال
 |+| نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 1:25  توسط سارا .......  | 

تو را گم کرده ام امروز ....
و حالا لحظه هاي من ، گرفتار سکوتي سرد و سنگينند و چشمانم که تا ديروز به عشقت
مي درخشيدند ،
نمي داني چه غمگينند ،
چراغ روشن شب بود ، برايم چشم هاي تو ، نمي دانم چه خواهد شد .

پر از دلشوره ام ... بي تاب و دلگيرم...
 کجا ماندي که من بي تو هزاران بار در هر لحظه مي ميرم
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 23:54  توسط سارا .......  | 
امروز نشسته بودم کنار پنجره و از گذشته هام مینوشتم....

بهنام اومد کنارم و گفت :

این خیلی بده که آدم به گدایی گذشته هاش بیفته!

ببین ! آدم میتونه هم دایره باشه هم یه خط راست! ا

نتخاب با خودته : تا ابد دور خودتو گذشته هات بچرخی یا تا بی نهایت ادامه بدی ...

 ته دلم یه چیزی لرزید :

 من کی  هستم ؟!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 18:14  توسط سارا .......  | 
دلتنگم از نبودن چشمت ، نگاه کن!!!

با یک مداد ساده دلم را سیاه کن!!!

می دانم... اشتباه بزرگی ست عاشقی

با این همه به خاطر من اشتباه کن!!!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 17:6  توسط سارا .......  | 
بعضی عشق ها آتشین اما كم عمق و سطحی هستند گردبادی بر پای می كنند و زود هم سرد می شوند
اما بعضی عشق ها عمیق است و ملایم چون یك نخ باریك شروع می شود و در طول زمان استمرار می یابد.
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 14:14  توسط سارا .......  | 
 
  بالا